یکی از صالحان بخواب دید پادشاهی را در بهشت و پارسائی در دوزخ. پرسید که موجب درجات این چیست و سبب درکات آن چه.
ندا آمد که این پادشاه به ارادت درویشان به بهشت اندر است و آن پارسا به تقرب پادشاهان در دوزخ
دلقت بچه کار آید و تسبیح و مرقع/ خود را ز عملهای نکوهیده بری دار
حاجت بکلاه برکی داشتنت نیست/ درویش صفت باش و کلاه تتری دار
####################
خشم بیش از حد گرفتن وحشت آرد و لطف بی وقت هیبت ببرد. نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند و نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند
####################
باغ انباشته از تپش و نجوا و زمزمه است لبریز از هیایویی حیاتی مغرور ... همه جز درخت گلابی که با بدنی خاموش و دست هایی خالی ( بدون محصول و گلابی ) میان آن همه ولوله و رویش ایستاده و گوشش بدهکار به ملامت این و آن نیست... انگار شیخ پیری ست نشسته در خلوت... متواضع شکیبا و شکرگزار ... این درخت هوشیار است و به تماس انگشتان من پاسخ می دهد این درخت حرفی پنهانی دارد و با من در نجواست...
به شاخه همین درخت بود که مادر بزرگ پشه بندش را می بست و در کنار همین درخت بود که پدر به نماز می ایستاد ...
کدخدا می گفت این درخت دوباره بار خواهد داد به وقت مناسب...
فعلا که سکوت کرده است و انگار به نظاره جهان خودش نشسته است بوی خودش را می دهد بوی طنینی از تجربه های غنی و دقیقه های معطر و عشق ها و درد ها و بویی دیگر ...
نگاهم تا دورترین قمر نورانی پیش می رود و مغز محدودم می کوشد تا معنای بی نهایت را حلاجی کند بی نهایت کهکشان بی نهایت فضا بی نهایت هستی و زمانی که آغاز و فرجام ندارد...
من حالم خوب است حالم خوش است خستگی باستانی خستگی موروثی ذره ذره از تنم به در می شود آرامش پربار این درخت به من هم سرایت کرده است خوبم خوشم کجام هیج جا...
نیمه شب است و نزدیک سحر... نمی دانم ... انگار در مکثی خالی میان دو دقیقه پر هیاهو نشسته ام میان بی نهایت گذشته و بی نهایت فردا و نگاهم به عنکبوتی ست که صبور و آرام توری نازک می بافد...
####################
قاضی ار با ما نشیند، برفشاند دست را
محتسِب گر مَی خورد، معذور دارد مست را...
####################
مؤذن بانگ بی هنگام برداشت/ نمی داند که چند از شب گذشته است
درازی شب از مژگان من پرس/ که یک دم خواب در چشمم نگشته است.
####################
درویشی را ضرورتی پیش آمد، گلیمی از خانه یاری بدزدید. حاکم فرمود تا دستش ببرند. صاحب گلیم شفاعت کرد که من او را بحل کردم.
گفتا: بشفاعت تو حد شرع فرو نگذارم. گفت: راست گفتی ولیکن هر که از مال وقف چیزی بدزدد قطعش لازم نیاید که الفقیر لایملک هر چه درویشانراست وقف محتاجانست.
حاکم دست از او بداشت و ملامت کردن گرفت که جهان بر تو تنگ آمده بود که دزدی نکردی الا از خانه چنین یاری؟ گفت: ای خداوند نشنیده ای که گفته اند خانه دوستان بروب و در دشمنان مکوب.
چون فرومانی به سختی تن بعجز اندر مده/ دشمنانرا پوست برکن دوستانرا پوستین
####################
فقیره درویشی حامله بود. مدت حمل بسر آورده و درویش را همه عمر فرزند نیامده بود. گفت: اگر خدای عزوجل مرا پسری دهد جز این خرقه که پوشیده دارم هر چه ملک منست ایثار درویشان کنم.
اتفاقا پسر آورد و سفره درویشان بموجب شرط بنهاد. پس از چند سالی که از سفر شام بازآمدم به محلت آن دوست برگذشتم و از چگونگی حالش خبر پرسیدم. گفتند: بزندان شحنه درست.
سبب پرسیدم. کسی گفت: پسرش خمر خورده است و عربده کرده و خون کسی ریخته و از میان گریخته، و پدر را بعلت او سلسله در نای است و بند گران بر پای. گفتم: این بلا را به حاجت از خدا خواسته است
زنان باردار ای مرد هشیار/ اگر وقت ولادت مار زایند
از آن بهتر بنزدیک خردمند/ که فرزندان ناهموار زایند
####################
طفل بودم که بزرگی را پرسیدم از بلوغ. گفت: در مسطور آمده است که سه نشان دارد یکی پانزده سالگی و دیگر احتلام و سیم برآمدن موی پیش.
اما در حقیقت یک نشان دارد و بس. آنکه در بند رضای حق جل و علا بیش از آن باشی که در بند حظ نفس خویش و هر آنکه در او این صفت موجود نیست به نزد محققان بالغ نشمارندش
####################
بدوستی پادشاهان اعتماد نتوان کرد و بر آواز خوش کودکان که آن به خیالی مبدل شود و این بخوابی متغیر گردد
معشوق هزار دوست را دل ندهی/ ور میدهی آن دل بجدائی بنهی