مینویسمت مثل تمام هرروزهای گذشته
هرروزهای پرازنبودن تو..... پراز دردنبودن تو....... و پراز زخم نبودن تو
آنقدر جوهر در رگ های بیتاب و ورق در دفتر تیکه پاره ی احساساتم هست که تاابد فقط تو قافیه و آرایه ی شعرهایم باشی
آنقدر جان مرگ الوده در تن بیچاره ی بی کسم هست که تاابد تو هوای ریه های زخمی ام باشی
نمیدانم....من تابه کی نفس میکشم ودرگیر نبض گاه وبی گاه سرنوشتم هستم
اما.....میدانم که فقط تو... تمام منظور حرف های زده شده و زده نشده ی شعرهای منی.......همین
تاریخ:شاید 1395_96
(او.....)
توی خاطراتم یه چهره ی مبهم هست که نفس نفس میزنه ...
انگار داره میمیره؛ولی نمیمیره...یه همچین حالت غریبی...
انگار میشناسمش......یامیشناستم.....بوش برام اشناس...
انگار عطرشو دوس داشتم ؛یه زمانی ....چون بوش ته قلبمو خنک میکنه...یه جوریه .....
انگارنگرانه.....دنبالم میاد....حواسش بهم هست.....شالمو درست میکنه......بافتمو میندازه روی شونه هام که سردم نشه....قرصاموبه موقع بهم میده..... موقع ردشدن ازخیابونا دستمو مححححکم میگیره انگارمیدونه از جاده وماشین خیییییلی میترسم....توی اسانسور کنارم وایمیسته نگام میکنه؛خیره خیره،بدون تکون....بدون نفس .....مثل مجسمه .....
انگارمیدونه فوبیای فضای تنگ وبسته رو دارم.....همش پیشمه...انگار میدونه ازتنهایی میترسم.... ولی نمیتونم توصیفش کنم..... انگارتوی ذهنم پاک کن برداشتم کشیدم روی وجودش طوریکه دیدین صفحه کاغذ روکه پاک کن روش میکشی محو وسیاه میشه... مه گرفته میشه؟....درست همینجوری.....
کیه واقعا.... که بیصدا فقققققققط مراقبمه؟
یکی که انگار خیلی براش مهم بودم ..... اخه مهم بودن یه درجه ازعاشق بودنم بالاتره ازنظرم.....همینکه نمیخوای اذیت بشه طرف مقابلت....این یعنی اوج احساس بهش.... این خیلی مقدسه......
تاریخ:1397
قسم میخورم
به صدای هوهوی پرسکوت سوز بی رحم پاییز قسم...
به تک برگ بی جون پاییزی دم افتادن روی زمین....
وبه خوردشدن تن وبدن همون برگ زیر چکمه های تنهای رهاشده ی دخترک آذرماه در ناکجاآباد بی کسی....
اینباردیگر......زمان این رفتن بی معنای بی هیچ،رسیده است ......
ورفتن گاه...حتی....نگاهی است که دیگربه تو خیره نمیشود....هوایی ست که نفس های تو درآن جایی ندارد....وشاید ....گاهی..... انگار...حرف هایی است که برای تو گفته نمیشود....و....رفتن از همینجا شروع میشود
ته این رفتن ها فاصله ایست پراز مرگ دوتا قلب.....همین
تاریخ1396
(عهدبسته بودم)
باخودم عهدبسته بودم...باخدایم همچنین
که هوافقط نفس تو باشد ونفس فقط هوای تو ....
عهدبسته بودم .....
به نگاهت قسم ....که لخته خون خفته در سینه ام جز برای تو نبض نگیرد
قسم میخورم که عهدبسته بودم
دستانم......دستانم،جز لمس دستان تو به هیچ گرمایی دل نبندند
اری من عهد بسته بودم که لبم روی هیچ لبی جز لب تو یادگاری ننویسد
ولی....تو...پیرهنت آغشته به بوی تنی بود ...که ان بو،.....بوی تن من نبود.....
واینجا سراغاز شکستن تمام عهدهایی شدکه ازمن کسی ساخت که مادرفرزند کسی دیگرشد
به همین اسانی.....
تاریخ:1396