
این منم....خیلی کوتاه و مختصر ...
سلام....من رهام،رها بنی اسدی....25 سالمه...متولد 14آذر سال1379....کرمانی ام....
ولی به خاطر شغلم بین کرمان و اصفهان در رفت و آمدم....
از سال 1401 فعالیتمو در زمینه ی بازاریابی و ساختن تیم فروش در شرکت inoti شروع کردم و البته از نو جوونی عاشق نوشتن بودم و دست به قلمم خوب بود .....
به دنیای قلم و کلمات من خوش اومدی دوست من .....#لبخند
با من باش با...
من....
1_شعر
(من همان شبم)
درمسیرشب،قدم ارام بزن
اخراین جا دلی اهسته شکسته
چراغ چشمی سوخته وجان ازتنی برخاسته
آری درمسیراین شب،قدم،ارام بزن
که صدای قدمت نرسدتابه هوایش
که هوایش همه،درخاطره ی ان شب بارانی تان هست
این شب،همان جان وتنی ست که دگرنیست
پس درمسیرشب،قدم ارام بزن
تاریخ:16 سالگیم یعنی شاید سال1395
(درون من)
کالبدم یک تنه تابوتی شده؛
تابوتی پرازخاطره های مرده
درون زندان سینه ام پاره ای خون الودخس خس میکند
روی سرم بافه ای سفید مثال طناب،به دور نفس پردردبی جانم می پیچد و به گردنم چنگ می زند
بوی خنده ی تورامی شنوم؛اماصدای قدمت را،نه
پنجره های روح تکه پاره ام بازنمی شوند
همه جاشب شده وهمه وقت شب
(سرمای غرور)
چنگ برگلومزن ای بغض
گونه های من جای گرمایت نیست
بردل جاری شو و زخمینم کن باز
این بغض هابرمن تکراریست
بازوحشی نگاهت وتلخی نوایت
تکه پاره های احساسم راازهم درید
سرخ قطره های دردبرجگرجاری شدند
آری...
دگر،آغوشت گرم نیست وبازوانت سخت،نه
تاریخ:1395
(مظهر گمنامی)
همه چیز ارام بود مثل هر صبح زمستانی ان صبح ولی
اندکی سرد ترک کمی تاریک تر و سر سوزن همه چیز مهو
ترک
بم غرق درخواب ونفس هاش همه اسوده و بی درد
پنج دی ماه شدان سال و ساعت پنج و نمی دانم دقیق
بچه بودم آخر همه رویای شبم صورتیه شالم بود
ناگه به ول والله که ناگه بم من ویران شد، بم من زير ستون
خانه ها مدفن شد، دست و پاز دوبال و پرش پرپرشد
یاد من هست گیس بلندی وسط خاک و غبار خاله ام بود؛ به
خدا موی سرش زیر همان په بماند
قصه از آن بم و آن ارگ بسی بسیار است
حقیقت زیر این خاک به زندان نفس در درگیر است
از من تا همینجا همین قدربس است
آخر آن عسگر مردپرشوربمی بی نقص بگفت
بنویسید که بم مظهر گمنامی هاست
تاریخ:سال1398
2_خاطرات
ولی....
لبخند او حال مرا خوب کرد....#خانم_رضایی_💝
لبخند از دورش...
آشنایی او ،حواس پرتی من و جرقه ی یه هویی ذهنم که او....خانم رضایی است .....
این روزها.....دلم بند نگاه آدماست.....
گه گاه....
نه....گه گاه های بیشتر از گه گاه.....
و این از من بعید است.....
انگار رعوف تر شده آنچه تا دیروزدر سینه ام به زور میتپید....
تاریخ :اردیبهشت 1405 قبل از شروع درمان ....مطب دکتر کلانتری
3_دلنوشته
مینویسمت مثل تمام هرروزهای گذشته
هرروزهای پرازنبودن تو..... پراز دردنبودن تو....... و پراز زخم نبودن تو
آنقدر جوهر در رگ های بیتاب و ورق در دفتر تیکه پاره ی احساساتم هست که تاابد فقط تو قافیه و آرایه ی شعرهایم باشی
آنقدر جان مرگ الوده در تن بیچاره ی بی کسم هست که تاابد تو هوای ریه های زخمی ام باشی
نمیدانم....من تابه کی نفس میکشم ودرگیر نبض گاه وبی گاه سرنوشتم هستم
اما.....میدانم که فقط تو... تمام منظور حرف های زده شده و زده نشده ی شعرهای منی.......همین
تاریخ:شاید 1395_96
(او.....)
توی خاطراتم یه چهره ی مبهم هست که نفس نفس میزنه ...
انگار داره میمیره؛ولی نمیمیره...یه همچین حالت غریبی...
انگار میشناسمش......یامیشناستم.....بوش برام اشناس...
انگار عطرشو دوس داشتم ؛یه زمانی ....چون بوش ته قلبمو خنک میکنه...یه جوریه .....
انگارنگرانه.....دنبالم میاد....حواسش بهم هست.....شالمو درست میکنه......بافتمو میندازه روی شونه هام که سردم نشه....قرصاموبه موقع بهم میده..... موقع ردشدن ازخیابونا دستمو مححححکم میگیره انگارمیدونه از جاده وماشین خیییییلی میترسم....توی اسانسور کنارم وایمیسته نگام میکنه؛خیره خیره،بدون تکون....بدون نفس .....مثل مجسمه .....
انگارمیدونه فوبیای فضای تنگ وبسته رو دارم.....همش پیشمه...انگار میدونه ازتنهایی میترسم.... ولی نمیتونم توصیفش کنم..... انگارتوی ذهنم پاک کن برداشتم کشیدم روی وجودش طوریکه دیدین صفحه کاغذ روکه پاک کن روش میکشی محو وسیاه میشه... مه گرفته میشه؟....درست همینجوری.....
کیه واقعا.... که بیصدا فقققققققط مراقبمه؟
یکی که انگار خیلی براش مهم بودم ..... اخه مهم بودن یه درجه ازعاشق بودنم بالاتره ازنظرم.....همینکه نمیخوای اذیت بشه طرف مقابلت....این یعنی اوج احساس بهش.... این خیلی مقدسه......
تاریخ:1397
قسم میخورم
به صدای هوهوی پرسکوت سوز بی رحم پاییز قسم...
به تک برگ بی جون پاییزی دم افتادن روی زمین....
وبه خوردشدن تن وبدن همون برگ زیر چکمه های تنهای رهاشده ی دخترک آذرماه در ناکجاآباد بی کسی....
اینباردیگر......زمان این رفتن بی معنای بی هیچ،رسیده است ......
ورفتن گاه...حتی....نگاهی است که دیگربه تو خیره نمیشود....هوایی ست که نفس های تو درآن جایی ندارد....وشاید ....گاهی..... انگار...حرف هایی است که برای تو گفته نمیشود....و....رفتن از همینجا شروع میشود
ته این رفتن ها فاصله ایست پراز مرگ دوتا قلب.....همین
تاریخ1396
(عهدبسته بودم)
باخودم عهدبسته بودم...باخدایم همچنین
که هوافقط نفس تو باشد ونفس فقط هوای تو ....
عهدبسته بودم .....
به نگاهت قسم ....که لخته خون خفته در سینه ام جز برای تو نبض نگیرد
قسم میخورم که عهدبسته بودم
دستانم......دستانم،جز لمس دستان تو به هیچ گرمایی دل نبندند
اری من عهد بسته بودم که لبم روی هیچ لبی جز لب تو یادگاری ننویسد
ولی....تو...پیرهنت آغشته به بوی تنی بود ...که ان بو،.....بوی تن من نبود.....
واینجا سراغاز شکستن تمام عهدهایی شدکه ازمن کسی ساخت که مادرفرزند کسی دیگرشد
به همین اسانی.....
تاریخ:1396
4_داستان کوتاه
دختر درکمدشو بازکرد
یه جعبه ی مشکی از بالای کمدش افتاد پایین
بادیدن جعبه اه عمیقی کشید
جعبه رو برداشت .....بازش کرد.....چشماشو بست ودوباره مرور کرد یه دخترکه یه کیک کوچیک توی دستش بود با یه دسته گل نرگس وهمین جعبه توی جیبش توی یه کافه ی تاریک اومدجلوی چشاش.....همین یکی دو ماه پیش بودانگار......*ویه صدا*
دختر:امیر ....بیاپسر دایی کادو واست خریدم .....و دستبند چرم مشکی روانداخت دست امیر
امیر:وای مرسی چه خوشکله ولی واسه من؟ بی مناسبت؟مطمئنی؟
ویه لبخند ....ویه تموم شدن....*و یه باید تموم می شدن*
آره مطمئنم
تاریخ:۱۳۹۷
5_رمان
پارت 1
سرم دردمیکنه؛ خیلی هم دردمیکنه ،مثل تمام این روزهام؛ روزهایی که تمومی ندارن. دیگه واقعا خسته شدم ،گم شدم؛ نمیدونم چه طور خودم نجات بدم از قبری که خودم بادستای خودم برای خودم کندم اونم با سکوتام باچشم گفتنام باتحمل کردنام باتوی خودم ریختنام بغض کردنام واروم گریه کردنام باسرزیرانداختن و تواتاق رفتنام وبا تو سری خوربودنام با...با...
خدایابسه... من واقعادارم عذاب میکشم...
باصدای مادرم سرمو که زیرانداخته بودم بلندکردم یه دختر بیست ودوساله ی پرازبغض روبه روم دیدم که چونه اش میلرزیدوچشماش برق میزد دوتادستاموکه دوطرف میزگزاشته بودم میلرزیدن دوباره صدای مامان بلندشد
مامان:د بجنب دختر دیرمیشه ها
لباموازشدت دردوبغض روی هم فشاردادم سعی کردم مثل همیشه صدام بلندنشه سرموگرفتم بالاکه اشکام نریزه همینکه تابلوی تصویر نوت های موسیقی رو روی دیواردیدم نتونستم خودمو کنترل کنم اشکام مثل گوله ی اتیش ریختن روی گونه هام همه بدنم شروع کرد به تکون خوردن بادست چپم محکم دهنمو گرفتم که صدام بلندنشه بادست راستمم سرمو گرفتم وشقیقه مو که تیرمیکشیدمحکم فشاردادم یه هوپاهام سست شد وبازانو افتادم روی زمین قفسه سینم تندتند بالاوپایین میشد
صدای مامان اینباربلندترشد:ترانه من میرم چندقلم کم وکسری داریم واسه شب بخرم زود برمیگردم
وای ترانه اصلا صدامو داری؟
ازشدت بغض داشتم خفه میشدم اروم دستمو ازروی دهنم برداشتم سعی کردم صدامو صاف کنم
ترانه:باشه مامان
همین که مامان درو بست نفس عمیقی کشیدم که صدای سکسه هام توی اتاق پیچیدازشدت عصبانیت وناراحتی معده ام بدجورضعف میرفت ومی سوخت ظهرهم که طبق معمول سرسفره طعنه کنایه شنیدم درست حسابی غذانخوردم چشمامو واسه یکی دودقیقه بستم سعی کردم به خودم مسلط شم وقتی یه کم اروم ترشدم ازجام پاشدم دستی به موهای به هم ریزم کشیدم ساعت روی میزمو برداشتم یه ربع به پنج بود مهموناهفت،هفت ونیم به بعدمیومدن دو،ساعتی وقت داشتم بایداول به خودم میرسیدم بی توجه به ضعف وسرگیجه ام یه دوش سرسری گرفتم ورفتم سرکمدم یه نگاهی به تیشرت وشلوارلش قشنگم انداختم وباحسرت یه دستی بهشون کشیدم تاالان توی خونه هم نپوشیده بودمشون یادم میاد بعدازخریدنشون حسابی حروبحق کردیم بامامان وبابا که این لباساجلفن وبه دردیه دخترباشخصیت نمیخوره وفلان وبهمان
دوباره بغض کردم.....
پارت2
وچونه ام لرزیددرکمدو بستم بادردی که توی معدم پیچید ناخواگاه خم شدم ودستمو تو شکمم مچاله کردم بایدیه چیزی میخوردم این ور واون ورو گشتم: اه یعنی کجاگزاشتمش لعنتی رو روی تختمو نگاه کردم که وای خدا نه من ازاین رنگ متنفرم کت وشلوار خوش دوخت آبی کاربنی طرح گیلدا باشال وصندل مشکی آغااااا من به چه زبونی بگم من ازاین رنگ خاطره بددادرم حالم بدمیشه این رنگو میبینم ای خدا ای خدا لباسارو پرت کردم گوشه تخت ورفتم ازاتاق بیرون
ساعتای شش وربع ،شش ونیم بود که باصدای تق بازشدن در خودمو جمع وجور کردم یه دستی به صورتم کشیدمو بالبخندرفتم سمت در همین طور که به مامان سلام میکردم پلاستیکای خریدشو ازش گرفتم
ترانه:سلام مامان قشنگم خسته نباشی عزیزم
مامان چادرشو دراورد وهمین طور که گره روسریشو بازمیکردگفت:سلام مادر وای مردم ازخستگی یه لیوان اب بیارمامان تامن دست وصورتمو میشورم
ورفت طرف سرویس بهداشتی.لیوان ابو یه نفس خورد مادر:وای خیابونا غلغه بود چندبارنزدیک تصادف کنم اونم بااین شاسی بلندای...یه هوساکت شد عینکشو تنظیم کرد
مادر:ترانه توچراهنوزاماده نشدی نه لباس پوشیدی نه دستی به سروصورتت کشیدی بدو الان مهمونامیرسن واااای این پدربی خیالت هنوزنیومده صددفعه...
همین جورداشت غرمیزد اب دهنمو قورت دادمو دل وزدم به دریا
ترانه :میگم مامان
مامان نگام کرد
ترانه:میشه این کت وشلوار کاربنی رو نپ...
مامان:نه لباس به این قشنگی خیلی هم بهت میاد زود بپوش بیا رژکم رنگ بزنیااا بدو دیرشد
پشتمو به مامان کردمو رفتم سمت اتاقم وهمون لباسای لعنتی رو پوشیدم لعنت به هرچی عمه خاله ودایی عمو ازهمه شون بدم میادالان هم خودشون هم اون بچه های به دردنخورشون میگن ترانه امسالم دوباره کنکورمیدی مامان خانمم میپره وسط میگه اره چه طور بچم این دوسال بدشانسی اورد چشمش زدن بس بچم توی چشم بود وای نه وای نه دیگه تحمل ندارم چراامروز اینقدر کش اورده خدا چراتموم نمیشه امروز لعنتی
ساعت هشت بود که خاله فاطمه ودوتا عمه مو دوتادایی ودوتا عموم باخانواده هاشون تو خونه مون بودن
بیا کانال رمان های من توی تلگرام دنبال کن#لبخند
https://t.me/RahaBaniasadiRoman
6_تیم فروش من
ازسال1401با سیستم شبکه و دایرکت سلینگ از طریق پروژه ی inoti از هلدینگ گسترش طراحان نقش الماس آشناشدم که روی سایت رسمیinoti.com از دی ماه 95 در زمینه ی خدمات الکترونیک از جمله کدهای دستوری،کارت ویزیت های الکترونیک،باشگاه ویژه ی مشتریان و....فعالیت میکنه.الانم توی 2تا استان اصفهان و البرز نمایندگی و سازمان فروش دارم و با افتخار عضوی از تیم و خانواده ی بزرگ نگرش پاک اهورا در آینوتی هستم.#شیر_طلایی
INOTI
مهارت ها
بازاریابی و فروش
ارتباط گیری و متقاعد سازی
نویسندگی و ویرایش متن
رمان و استفاده از ارائه های قلب،پارادوکس و تکرار
اجرای زنده و سخنرانی
بداهه گویی....طنز پردازی و مدیریت صحنه








